|
|
سلام
بعد از ماهها دوباره مي خواهم بنويسم .در اين مدت که نبودم اتفاقات زيادي رخ داده .تجربه هايي داشتم که بعضي هاشان يک بار در تمام طول عمر يک شخص اتفاق مي افتند. استعفا از کار ، خدمت سربازي و ... در نهايت عشق ! حال مي نويسم ، خواه کسي بخواند خواه نخواند . بداند يا نداند . اگر «او» نخواند گله اي نيست . «او» خود نيروي نوشتن است . چشمه جوشان ذهن ، پس «او» خود منت است و اگر بخواند باز هم منت است و چه زيباست بودن و نبودنش که در هر حال منت است و لطف از «او» به من کوچک و ناچيز . حرفهاي دلم را براي «او» مي نويسم و از «او» براي دل خودم. از غايت عشق مي خواهم ياري ام کند ، تا عشق «او» را تباه نکنم . از «او» به او برسم . او که اين موهبت را به من و «او» داد ، او که عشق را درصورت «او» بر من نماياند و او که من و «او» را آفريد تا او را بپرستيم . از او مي خواهم نگاهم کند و دست به آسمانش مي گيرم و سجده گاه سحرگاهم را با آواز قنوت سنگين مي کنم .
از شما دوست مهربانم تشکر مي کنم که زحمت مي کشي و سر مي زني . موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:40 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
هر آدمی دو قلب دارد . قلبی که از بودن آن باخبر است و قلبی که از حضورش بی خبر . قلبی که از آن با خبر است , همان قلبی است که در سینه می تپد , همان که گاهی می شکند, گاهی می گیرد و گاهی می سوزد.گاهی سنگ می شود و سخت و سیاه و گاهی هم ازدست می رود . با این دل می شود دلبردگی و بیدلی را تجربه کرد . دل سوختگی و دل شکستگی هم توی همین دل اتفاق می افتد . سنگدلی و سیاه دلی هم ماجرای همین دل است . با این دل است که عاشق می شویم . با این دل است که دعا می کنیم و گاهی با همین دل است که نفرین میکنیم و کینه می ورزیم و بد دل می شویم .
اما قلب دیگری هم هست .قلبی که از بودنش بی خبریم .این قلب اما درسینه جا نمی شود و به جای آن که بتپد می وزد و می بارد و می گردد و می تابد . این قلب نه می شکند و نه می سوزد و نه می گیرد ,سیاه و سنگ نمی شود , از دست هم نمی رود .زلال است و جاری مثل رود و نسیم و آن قدر سبک که هیچ وقت هیچ جا نمی ماند .بالا می رود و بالا می رود و بین زمین و ملکوت می رقصد .آدم همیشه از این قلبش عقب می ماند . این همان قلب است که وقتی تو نفرین می کنی , او دعا می کند و قتی تو بد می گویی و بیزاری , او عشق می ورزد , وقتی تو می رنجی او می بخشد ...... این قلب کار خودش را می کند . نه به احساست کاری دارد نه به تعلقت , نه به آن چه می گویی و نه به آن چه می خواهی و آدم ها به خاطر همین دوست داشتنی اند . به خاطر قلب دیگرشان ..... به خاطر قلبی که از بودنش بی خبریم!!! موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:38 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
پرسيدم چرا گريه مي کني ؟
گفت دلم گرفته تحمل نا مهربوني ها رو ندارم . گفتم ولي زندگي برا من قشنگه ، سختي هامو يه پيام از طرف خدا مي دونم ، دردامو هيچ وقت بزرگ نمي دونم ، از هر فرصتي برا شادي و خنده و خوشي استفاده مي کنم ، دلمو پره از اميد ، مگه ديروز که اين همه غصه خوردي امروز اتفاقي افتاد ؟ ولي لذت شادي و دلخوشي من سالهاست که با منه . نفس عميقي کشيد و گفت اشتباه مي کني ، زندگي فقط خنده نيست ، خيلي موقه ها بايد گريه کرد تا معني خنده رو فهميد ، درک شادي بدون غصه ممکن نيست . بايد معني شب رو درک کني تا روز رو با تمام وجودت احساس کني . زندگي نصفش خنده است و نصفش غم و ... نگاهي به قيافه من کرد و بلند شد و رفت . و من ساعتها درباره حرفش فکر کردم ...و در آخر به طرز فکرش خنديدم . ! موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:37 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
«او» کارش نگاه است . نگاه ديگران را نگاه مي کند و گاه اصلاح
و ديگران فقط نگاهش مي کنند . اما من «او» را مي بينم زلالِ زلال . گاهي اوقات آنطرف خواسته هايش را هم مي بينم . به قول دانشمندان با چشن غير مسلح ! شايد فقط من مي بينم اما واضح واضح ديده مي شود . گاهي آنطرف سکوتش را ، گاهي آنطرف نبودنش را . گاهي هم نمي بينم حتي با عينک ! خوب معلوم است عيب از چشمهاي من است . کاش مي شد چنين مواقعي «او» نيز چشمان مرا نگاه کند حتي شده با دستگاه ... ( هر قدر پافشاري کردم براي دانستن نام دستگاهي که «او» با آن کار مي کند چيزي نگفت ، نمي دانم چرا؟!) کاش مي شد هميشه نگاهش را نگاه کنم و نگاه دارم . بعضي وقت ها که حرف مي زند ، هيچ نمي فهمم . اما ... سکوتش معلم من است . من هميشه سکوتش را مي شنوم. حتي گوشخراش ترين و پرسروصداترين سکوتش را . با سکوتش در گوشم زمزمه مي کند ، درس مي دهد ، امتحان مي گيرد ، نمره مي دهد ، قبول مي کند ، تجديد مي کند . و چه خوب است اين «گاهي» ها . همان قطار و مدارنگي ها . بايد سعي کنم حواسم جمع باشد و معلمم را با نمره هايم راضي کنم. موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:36 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
پيرمرد روي نيمكت نشسته بود و كلاهش را روي سرش كشيده بود و استراحت ميكرد. سواري نزديك شد و از او پرسيد:
هي پيري ! مردم اين شهر چه جور آدمهاييند؟ پيرمرد پرسيد: مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: مزخرف ! پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور بعد از چند ساعت سوار ديگري نزديك شد و همين سؤال را پرسيد. پيرمرد باز هم از او پرسيد :مردم شهر تو چه جوريند؟ گفت: خب ! مهربونند. پيرمرد گفت: اينجا هم همينطور ! موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:35 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
مي گويند مرد جواني نزد معلم بزرگ و خردمندي رفت و گفت: «ميخواهم براي راه يافتن به سوي خدا پيرو شما باشم» معلم گفت: «خوب، بايد طلاي زيادي به من بدهي اگر برايم طلا بياوري، ميتواني مريد من باشي و من هر چه نياز داشته باشي به تو خواهم آموخت.»
جوينده گفت: «اما من طلائي ندارم.» معلم پاسخ داد: «پس برو و آن را بدست بياور» پس جوينده رفت و چند سال كار كرد تا مقدار طلاي زيادي بدست آورد. وقتي كه فكر كرد به اندازة كافي طلا دارد، آن را برداشت، پيش پاي استاد گذاشت و گفت: «بفرمائيد، حالا به من آموزش ميدهيد؟» فرزانه گفت: «اين طلا به كار من نميآيد زيرا هرگاه كه بخواهم بركات خداوند در دامان من است. اگر تو از تجارب زندگي خود در هنگام جمع كردن اين طلا چيزي نياموخته اي، پس من هم چيزي براي ياد دادن به تو ندارم!» موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:33 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين او و مهرش عبور کرد مرد نمازش را قطع کرد و داد زد
هي چرا بين من و خدايم فاصله انداختي مجنون به خود آمد و گفت من که عاشق ليلي هستم تو را نديدم تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟ موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:32 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم.
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟ مرد گفت: آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند . موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:31 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
وقتي موسي (ع) به آسمان رفت تا بخشي از کتاب مقدس را بنويسد ، قادر متعال از او خواست بالاي برخي حروف تورات ، تاجهايي نقش کند.موسي (ع) پرسيد :
خالق هستي اين تاجها به خاطر چيست؟ خداوند پاسخ داد : زيرا صد نسل ديگر ، مردي به نام اکيوا ، معناي حقيقي اين نقش ا را فاش خواهد کرد . موسي گفت : تفسير اين مرد را نشانم بده . خداوند موسي (ع) را به آينده برد و او را در کلاس درس اکيواي روحاني گذاشت. شاگردي پرسيد : استاد ، اين تاج ها براي چه بالاي بعضي از حروف نقش شده اند ؟ اکيوا گفت : ((نمي دانم . فکر مي کنم موسي هم نمي دانست . اما او از بزرگترين پيامبران بود و اين کار را کرد که نشان دهد با وجود آن که نمي توانيم تمامي دستورات خداوند را بفهميم ، بايد آن چه را که مي خواهد انجام بدهيم . )) و موسي از پروردگار عذر خواست . موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 19:30 پنجشنبه دوم مهر 1388 لينك ثابت
|
باز باران بي ترانه
باز باران با تمام بي کسي هاي شبانه مي خورد بر مرد تنها مي چکد بر فرش خانه باز مي آيد صداي چک چک غم من به پشت شيشه تنهايي افتاده نمي فهمم چرا مردم نمي فهمند نمی فهمم کجاي اشک يک بابا نمي دانم ياد آرم روز باران را مادرم افتاد بشنو از من کودک من خدا هم خوب مي داند که اين عدل زميني ، عدل کم دارد موضوع : اجتماعی نويسنده : حجازی, تاريخ و زمان ارسال : 18:5 جمعه هجدهم اردیبهشت 1388 لينك ثابت
|
|
|